تبليغاتX
صدا

خوب بود

خیلی زود خوب شد

خوب بود

خیلی زود مغرور شد

دور بود

خیلی زود دور شد 

 

 

کاش....

 

 

اتوبان قلب ما

یکمی مسدود شد

بارون

نم نم بارون چکید

قلب اون

راه بندون شد

 

کاش.......

 

 

هفته اول

عشقمون آتشین

هفته دوم

عشقمون داغ شد

هفته سوم

خوب بود

هفته چهارم

نابود بود

 

کاش.......

 

 

این قصه

به تکرار رفت

هر کسی اومد

بدهکار رفت

زود به زود

باورمون شد عجیب

که

دست حقیقت به انکار رفت

 

کاش.....

 

 

باورمون شد

 که ماها عاشقیم

در طلب عشق

 انقد طالبیم

از نظر مغز

ماها عاجزیم

 

کاش.....

 

 

قلب ما

یه فاجعه است

توی نگاه ما

یه دنیا فاصله است

این اتوبان

این اتوبان قلب ما

از بیخو بن نابود شد

اما جدی جدی

باورمون شد عاشقیم

باور کردیم

 باورمون راست بود

فکر می کردیم

حرفاشون اشتباه

اما نگو

باورمون اشتباه

کاش....

کاش

دنیای ما هفته اولی بود

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابک در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 3:40 |

قصه تكراريو من تكرارش كنم

هر چه هست اما به انكارش كنم

چشم گوشم مست ارار هايشان

جرم من جرم تكذيب حرفايشان

خنده بر لبهاي من خشكيده است

اين صدا در حنجره رنجيده است

رنج من از بس به انكار تو رفت

دست و پايم در درون قبر افتاده است

گور كن كارش كه رونق دارد و

آن پسر كه ماكسيما دارد و

بيم نيس از نام و ايران و وطن

((هر چه مي خواهد شود و پر باشد جيب من))

اين تورم سيل صعودي دارد

جيب ما سيل نزولي دارد  

بهتر است فكري به قبرستان كنيم

قيمتش هر روز بيش از بيشتر

حتما از جنس طلاست اين كفن

من كه ميگويم بگيرم خانه اي در قبر خويش

بهترين سود آوري دارد ز پيش

غم نداري پول از ريش و سيبيلت مي چكد

قبض ويلا را دارم ؛ اين چكش

تا زبان بگشايم براي اعتراض

گويي:((اين ها در صلاح مملكت))

+ نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:47 |

من هستم          درنگ کن

شاید نه در جسمی پنهان شده باشم

اما هستم         نگاه کن

شاید که در تکاپوی رسیدن به اوج دست و پا می زنم

من هستم         اما چه دیر گذرم میفتد به این اطراف

حال

من بی معرفت     تو که با معرفتی کمی درنگ کن

 

+ نوشته شده توسط بابک در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 0:30 |
سلام بچه ها

نبودم              اما حالا هستم

با یه پست زیبا

البته برای آدم های با جنبه

ببخشید کم فک می زنم که سری مطلب رو بخونین


۱-آخر مگر زن چیست؟یک اشتباه مطبوع طبیعت.همین!

۲-سه چیزم را اصلآ و ابدآ به کسی قرض نمی دهم : اسبم و زنم و اسمم

۳-بارها سعی کرده ام گرفتاریهایم را به اب بسپارم اما تا حالا نتوانسته ام زنم را متقاعد کنم به دریا برود

۴-پشت سر هر مرد موفقی زنی انگشت به دهان ایستاده.

۵-زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است.

۶-شنیدم مردی می گفت راهزنها یا مالت را می خواهند یا جانت را. حال آنکه زنها هر دو را یکجا می خواهند

۷-زنها در صورتی کاملآ خشنود می شوند که ده سال جوانتر از دختر خودشان به نظر بیایند

۸-شوهر(ضمن جروبحث خانوادگی):حالا بیا راجع به این موضوع منطقی صحبت کنیم.
زن:نخیر.این طوری همیشه تو برنده می شوی

۹-(زنی نا شناس به برنارد شا  نوشت شما باهوش ترین مرد جهان هستید و من زیباترین زن دنیا.پیشنهاد میکنم با هم ازدواج کنیم تا صاحب کامل ترین بچه دنیا شویم.شا در جواب گفت:)
اگر بچه زیبایی را از من و هوش را از شما به ارث ببرد ان وقت چه خاکی بر سرمان بریزیم؟!

۱۰-زن دومین خطای خدا بود!


لطفآ با جنبه باشین

با تشکر پیشاپیش از دوستان گرامی

نفستونو عشقه

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:15 |

ما كه دنيا نداشتيم
شبها همه گرفته
روزى‌كه خورشيد رفتش
دنيا نا تموم بود
روزامون بي خطر بود
شب ها به حسرت خواب
شبها مون صبح شد
اما دنيا باز گرفته
شمع هاى‌ زندگى خاموش
دنيا ديگه تموم بود
روزى‌ كه مهتاب اومد
خورشيد بى تعنه خاموش
روز و شبى نداشتيم
دنيا بى تاب مهرش
اما مهرش تموم بود
بس بود ديگه زمونه



بود و نبود رفتش
ما ديگه بى معنى بود
معنى وجود نداشتش
زندگي با چى خوب بود
با ديدن يه چشمه


حالا ميايى باز تو
مي سازى زندگى رو
اما چيزى نمونده
يك قطره از عشق تو



شايد ز حسرت من شايد ز حسرت تو



بسازباز يك دل
كه بى‌ بهونه بودن
كه شادىونشون باز
بده نشونه ى من

+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:3 |
خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم.
لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل
من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود
ارايت الذي يكذب بالدين
من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم.
ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون
چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،‌بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر.
_خدايا حتماً اشتباهی شده
_خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة
آخر چرا؟
احسنوا و لا تكلمون
تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟
همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد:
من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم.

پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوی طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد.

من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم.

پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند.
.....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی ‌نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
(و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد).
+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 15:45 |
                                   شلام بلو بچ

                                   من با یکی از دوسسستان گل

                                   یه وبلاگ تووووووووووپ زدیم

                                   اشاش  تپل یه شری بزنین و لینک کنین

                                   اولشه اما فقط خواشتم بدونید و خبر داشته باشید

                                                بی رنگ    

+ نوشته شده توسط بابک در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 0:54 |
سلام بچه ها!

                 

دیروز مادر بزرگم رفت

رفت یه جای دور

رفت پیش شوهرش پیش داداشش پیش پسرش

رفت اونارو تنها نذاره

رفت راحت بشه

رفت تو آسمونا برقصه

                         

کسی که اگه مامانم خونه نبود برام مامان بود

وقتی امروز رفتم تو قبر تا بگیرمش بدمش به نفر بعدی می خواستم همون جا بمونم

یه آهنگ گذاشتم به نام مامان بزرگ

آهنگش اشکامو جاری می کنه

اولاش قشنگه

                                                             مامان بزرگ

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 1:28 |
سلام .  دیر آپ کردم اما با حال آپ کردم  

زن در طبيعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بيشتر به صورت ترکيب با عناصر ، مانند انيدريد تکبر و سولفات خودبينی و ناز در منازل يافت می شود
تاريخچه کشف زن
کاشف اين عنصر ، پرفسور «آدم» است که در تاريخ نوکیا 6600 برای اولين بار با اين عنصر برخورد کرده و در راه اين کشف زحمات فراوانی متحمل شده و با تمام کوششهايی که به عمل آورده هنوز نتوانسته جنس و خواص اصلی اين عنصر را پيدا و درک کند (حتی گفته شده که دهن پرفسور آدم در این راه سرویس شده است )


طرز تهيه زن     

       
برای تهيه اين عنصر کافی است مقداری اکسيد اسکناس و نيترات پژو دویست و شش را در سولفات ويلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای ۲۴ عيار به عنوان مهريه و کمی کلريد خواهش (همون التماس) به عنوان شيربها اضافه شود! پس از ترکيب اين مواد ، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد می شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب می کند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره ء چرب زبانی به عنوان کاتاليزور استفاده شود ، نتيجه کار بهتر خواهد بود


خواص فيزيکی زن  


بسيار شکننده است! از جنس نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات قرار می گيرد! هر گاه مقداری اسيد خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه شود فورا ذوب شده و به صورت بيکربنات اشک جاری می شود
خواص شيميايی زن                            
بعضی از انواع اين عنصر ميل شديدی به ترکيب شدن با کلرات کرم آفتاب و سولفات روژ و استات ريمل دارند و پس از انجام واکنشات غلیظ ، به خيال خودشون قابل تحمل ميشن!!! برخی از انواع اين عنصر ناخالص بوده و همراه سيليکات است و در آن خورده شيشه يافت می شود و خاصيت شوهر آزاری پيدا می کند! برای خالص کردن آن کافی است عنصر ناخالص را در يک محيط سر بسته مانند اتاق بانيترات کتک و کربنات غضب ترکيب نموده و از اين عمل نيم مول گاز جيغ و نيم مول گاز فرياد که غلظت آن برابر ماده اوليه است متصاعد می شود و عنصر به حالت رسوب در کف اتاق ته نشين می شود! سپس اگر به آن مقداری اکسيد محبت اضافه شود به حالت ماده اوليه باز می گردد
توصيه ايمنی
هرگز با این عنصر(زن) یکی بدو نکنید که نتیجه خوبی نمیدهد

 

+ نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 2:50 |
وقتی سختی رو به جون خرید می گفتم چرا؟

وقتی هرچه داشت و نداشت به پای من می ریخت می گفتم چرا؟

وقتی در آغوشش از گوهر وجودش بهره می بردم حالا باید بگم چرا؟

روزش ماله من بود

شبش ماله من بود

چه شب هایی که درد من درد اون بود

من قدر تورو می دونستم و تو بیشتر به من توجه می کردی

من بزرگ می شدم و اون کوچیک!

من دیگه قدرشو ندونستم و اون بیشتر به من توجه می کرد

آخه چرا؟

حالا که دقت می کنم

می فهمم که اون مادرم بود

چرا؟ چون عشق مادری داشت


 

جهان آن کس که مرا به این جهان عرضه نمود مادر بود

آن کس که مرا وارد این عرصه نمود مادر بود

هرچه گویم کم از نطق سخن

هی هات که جانم بسته به جان مادر بود

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 14:25 |

سلام

خوبین؟{خب به من چه شما خوب هستین یا نیستین!- به قوا معروف تورو سن ننه}

بعضی از بچه ها گفتن چرا دیر آپ می کنم

والا چی بگم

من هر چرتی که به ذهنم میاد و توی وبلاگ نمی ذارم یا بهتر بگم نمی گذارم

الانم یه e-mail برای دوستم زده بودم

این e-mail ماله یک سال پیش می شه

این دوست عزیز رو من بعد ۶ ماه که گم و گور شده بود پیدا کردم

نمی گم کیه اما یه نظر با کلاسی توی پست قبلی داده

وقتی بت ID جدیدش اد کرد منو گفتم انا این همون ..... که ۶ ماه پیش گم شده بود

جاتون خالی همون جا سکته زدم اساس

مخم آب روغن قاطی کرد

{یکی نیس این چونه ی منو ببنده}

خب دیگه فعلا بای { چه خارجی}


ساعتی پیش صدایم کردند؛ كه تمنای نگاهت کم شده است وصدای خسته ای درتو طنين انداز است و همهمه ای مردم را به جرم زییبایی گرفته اند و خدایا توانی هست؟

انگار ملال آور ترين زمان بازی فرا رسیده است و شکوهای عظیم در پشت پرده این بازی پنهان است و در اين ميان آدميانی هستند كه فاخر از كلمه درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمی های خود دست به آشوبی عظيم زده اند و فريادی مي زنند كه گويی غمی مادرانه دارند.

لحظه اي بعد صدای چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدی را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايی هستند يك روز گريه خواهند كرد ولی مهم كليدی است كه مشكلی را حل می كند نه ابری كه غمي را تازه.

همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتی را بعداز ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردی را در حجمی کوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشی را برای نوشته هايش دارد ولی من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند.

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 10:50 |

انگار تنها لحظه ای که آدم می تونه آدم باشه وقتیه که به مشکل بر می خوره

وقتی که یکی بهت پشت می کنه  حتما یه مشکلی هست

اما همیشه غم باهات می مونه

هر کسی مثه نفر قبلی داره رد پای یه نفر رو می ره

بذار قلبت بزنه

بذار آزاد باشی

فارق از هر دردی

اما خدا نکنه که اسیر بشی

اسیر یه بیگانه

شاید یه حادثه باشه

شاید یک اشتباه و شاید یک اتفاق خوب

اما مهم تر از اون اینه که تو عاشقی

توی این دوره زمونه که همه همدیگرو میشناسن یه دل سیر گریه خیلی می چسبه  ‌مگه نه؟

اونم فقط واسه یه نفر

شما تا حالا جرات کردین بگین عاشقین

چون بعضی ها بهتون می خندن

بعضی ها هم داغ دل خودشون تازه می شه

اما بالاتر از سیاهی رنگی هاست و اون هم رنگ امید

امیدوار باش به زندگی

اما یادمون باشه وقتی صبح میشه ستاره ها هستن

 

+ نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 23:51 |